| 1813 - داستان شفا یافتن یک مسیحی بوسیله ابوالفضل بابالحوائج | 3:48 بعد از ظهر |

خبرگزاري فارس: يك مسيحي كه در حال احتضار بود، پس از توسل به قمر بنيهاشم (ع) شفا يافت و گفت: «ديدي گفتم ابوالفضل (ع) شما بابالحوائج است، به من عنايت كرد و خوب شدم.»
حجتالاسلام حاج شيخ فضلالله شفيعي قمي، مروج مكتب اهل بيت عليهم السلام طي نامهاي به انتشارات مكتبالحسين عليه السلام سه كرامت زير را يادآورد شدهاند:
حقير در سال 1355 تهران منبر رفتم. يكي از گويندگان برايم نقل كرد: در محلي ده شب منبر ميرفتم. يكي از شبها بعد از منبر نوجواني مرا به خانهاي دعوت كرد و گفت: «پدرم با شما كار دارد».
پس از ورود به خانه مزبور، شخصي را روي تخت مشاهده كردم كه بيمار بود. وي مرا كنار خود طلبيد و گفت: «آقاي محترم! من شخصي مسيحي هستم و مسلمان نيستم، ولي به ابوالفضل شما اعتقاد دارم. دكتر مرا جواب كرده و اين مرضي كه دارم خوبشدني نيست. پدرم با اين مرض مرد، برادرم هم با اين مرض مرد، من هم با همين مرض ساعت آخر عمر را سپري ميكنم. اگر شما شفاي مرا از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بگيريد، قول ميدهم مسلمان شوم».
من بدنم لرزيد! با اين بيمار رو به موت چه كنم؟! بالاخره براي شفاي او متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم. يكي دو شب از مجلس مانده بود. نوجوان پيدا شد و بعد از منبر مرا به خانه دعوت كرد. پيش خود گفتم: حتما آن مرد مرده است و ما رسوا شدهايم! متزلزل و نگران، همراه او رفتم.
داخل خانه كه شدم، ديدم آن مرد از روي تخت پايين آمد. تا چشمش به من افتاد بنا كرد به گريه كردن و گفت: «ديدي گفتم ابوالفضل شما بابالحوائج است. به من عنايت كرد و من خوب شدم. الآن شهادتين را بگو تا من مسلمان شوم. از بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام من شفا يافته، اسلام اختيار كردهام و شيعه شدهام!»
* پسرم را حضرت عباس عليه السلام شفا داده است
به گزارش توانا، يكي ديگر از كرامات قمربني هاشم (ع) اين است: حجتالاسلام و المسلمين شيخ رمضان قليزاده بابلي در تاريخ 25 بهمن 76 اظهار داشت: سرهنگ كريمي، از دوستان من و فرمانده ارتش، از استاد خود در دانشگاه نظامي شيراز چنين نقل ميكرد: شيخي در كشور آلمان، مردي را مشاهده كرد كه از ماشين پياده شد و بچهاش را به اسم عباس صدا زد. ميگويد، اين امر برايم تعجبآور بود، لذا جلو رفتم و گفتم: «شما كه يك آلماني و مسيحي هستي. چرا اسم بچهات را عباس، كه نامي عربي و اسلامي است، نهادهاي؟»
او پاسخ داد: «بچه من مريض شد و بيمارياش شدت گرفت؛ به گونهاي كه تمام اطبا او را جواب كردند. با پاسخ رد پزشكان، از بهبودي حال وي نااميد شده و بچه را به منزل برديم. سخت نگران حال فرزند بوديم و چارهاي هم براي نجات وي به نظرمان نميرسيد. در كوچه نزديك ما مسلمانهايي ميزيستند كه بعضا با ما آشنايي داشتند. روزي يكي از آنها كه از حال من با خبر بود به من گفت: آقا، نگران نباش. من يك طبيب ميشناسم كه اگر به نزد او برويم، شايد (بلكه مطمئنا) به شما جواب مثبت خواهد داد و بچه شما خوب خواهد شد» توضيح خواستم. وي گفت: «در كوچه ما روز تاسوعا براي حضرت عباس قمربني هاشم عليه السلام مجلسي تشكيل ميشود، شما هم شركت كنيد.»
من در موعد مقرر، به همراه دوستم به مجلس مزبور رفتم. آنها صحبت كرده، مصيبت خواندند و بر مظلوميت و مصائب حضرت عباس قمر بني هاشم عليه السلام گريستند.
من هم به كمك آن دوست، دل را به آن جهت داده، مرض فرزندم را در نظر گرفتم و حضرت عباس قمر بني هاشم عليه السلام را واسطه قرار داده و از خدا شفاي فرزندم را درخواست كردم. مجلس تمام شد و به سوي منزل حركت كردم. در زدم و برخلاف انتظار، ديدم كه پسرم در را گشود. تعجب كرده و گفتم: «پسرم، مگر مريض نيستي؟ چرا و چگونه توان حركت يافتي؟»
او گفت: «شما كه از منزل رفتيد، ساعتي نگذشت كه در خودم احساس قدرت كردم. ديدم بدنم درد ندارد و ميتوانم حركت كنم.»
مسيحي در ادامه گفت: «پسرم را پيش اطبا بردم، همه بالاتفاق گفتند: در پسر شما هيچ نوع آثار مرض وجود ندارد. آري، پسرم را حضرت عباس عليهالسلام شفا داده است و لذا من نام آن بزرگوار را براي پسرم انتخاب كرده و او را به نام آقا صدا ميزنم، چون اطمينان دارم كه ايشان در سلامتي و شفاي فرزندم دخالت داشته است.»
يك راننده تريلي ارمني كه در سراشيبي جاده ترمز بريده بود، گفت «با خود نذر كردم كه اگر حضرت عباس مسلمانان نجاتم داد، من هم مسلمان ميشوم».
حاج ابوالحسن شكري در روز 18 صفر 1418 هجري قمري از حاج رضا نظري كهكي نقل كرد: بين اراك و بروجرد گردنهاي وجود دارد كه به گردنه زاليان معروف است. روزي ديدم يك تريلي 24 تن آهن بار كرده و در قسمت شيب جاده، وسط راه ايستاده است. راننده هم يك ارمني بود كه او را ميشناختم. به وي گفتم «موسيو! از وسط جاده كنار برو، چرا اينجا ايستادهاي؟»
او گفت: «داستاني دارم و از وسط جاده هم كنار نميروم» و بعد چنين توضيح داد: «از سر گردنه كه سرازير شدم، پا روي ترمز گذاشتم، اما ديدم كه ماشين ترمز ندارد. گفتم: خدايا! ما كه كسي را نداريم پيش تو واسطه قرار دهيم، ولي اين مسلمانان هرجا گير ميكنند، حضرت عباس عليه السلام را صدا ميزنند. با خود نذر كردم كه اگر حضرت عباس مسلمانان نجاتم داد، من هم مسلمان ميشوم. ناگهان ديدم كه ماشين ايستاد. چه شد، نميدانم، ولي ديدم ماشين شيلنگ بادش اشكال پيدا كرده است. ماشين يك دفعه جيك جيكاش بلند شد و توقف كرد. من ماشين را از جاي آن تكان نميدهم، زيرا اول ميخواهم بروم بروجرد مسلمان بشوم، بعد بيايم ماشين را حركت داده و بروم».
شخص ارمني فوراً به بروجرد رفت و دين مسلمان و مذهب شيعه را انتخاب كرد و سپس آمده، ماشين را حركت داد و برد.
* يك دست آمد جلو ماشين و ماشين را در جا نگه داشت!
حجتالاسلام حاج سيدمحمد سيدعبداللهي، از روحانيون حوزه علميه قم، طي نامهاي در تاريخ 16 آبان 75 خطاب به حجتالاسلام حاج شيخ علي رباني خلخالي، نويسنده كتاب «چهره درخشان قمر بني هاشم عليه السلام» نوشته است: با مطالعه كراماتي كه از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نسبت به افراد مختلف نقل كردهايد، داستان زير به يادم آمد: سال گذشته در شب ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در سالن اجتماعات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم جشني برگزار بود و حجتالاسلام واعظي، سرپرست اعزام مبلغ، درباره شخصيت آن بزرگوار سخنراني ميكرد. در ضمن سخنانش گفت: «در يكي از سالها دهه عاشورا براي تبليغ به اهواز رفته بودم. بعدازظهر عاشورا به منزل مرحوم آيتالله بهبهاني رفتم.
در آنجا يك نفر خدمت آقا آمد و گفت: من ميخواهم مسلمان بشوم. آقا از او پرسيد: دين تو چيست و چرا ميخواهي مسلمان بشوي؟ او گفت: دين من مسيحي و شغلم راننده تريلي است. امروز صبح از خرمشهر تيرآهن بار زده بودم و عازم تهران بودم. به اهواز كه رسيدم، ديدم جمعيت زيادي سياه پوشيدهاند و به سر و سينه ميزنند. عدهاي هم در دستهايشان كاسههاي آب بود و ميگفتند: يا عباس! يا سقا! يا ابالفضل العباس عليه السلام! چون خيابانها مملو از جمعيت بود، ماشين را كنار خيابان پارك كردم و مدتي به تماشاي آن صحنهها پرداختم تا اينكه خيابان مقداري خلوت شد و من مجدداً حركت كردم. در راه همين طور به سرعت ميرفتم تا به يك سرازيري رسيدم. خواستم سرعت ماشين را كم كنم، پا را روي ترمز گذاشتم، ولي هرچه فشار دادم، فايده نكرد. با خود گفتم: اگر از سمت روبرو ماشين بيايد و من با او تصادف كنم، چكار بايد بكنم؟
يك دفعه يادم افتاد مردم در اهواز يا عباس، يا سقا، يا ابوالفضل العباس عليه السلام ميگفتند. گفتم يا عباس! يا سقا! يا ابوالفضل مسلمانان! خودت به دادم برس! در همين حال ناگهان ديدم يك دست آمد جلو ماشين و ماشين را در جا نگه داشت! من ماشين را كنار جاده پارك كردم و اينك آمدهام خدمت شما تا مسلمان بشوم.
توسط : اخروی شنبه 5 دی1388مرتبط با :اخبار مذهبی ()























.gif)



